تبليغاتX
شاید حرفهای دل تو
بریده از عشق
 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 10:6  توسط بی نشان | 

 باز محرم آمد و اشك هايش براي حسين

باز محرم آمد و ناله هايش براي زينب

باز محرم آمد و دلتنگي هايش براي رقيه

باز محرم آمد و دل شكستگي هايش براي عباس

دهه اول محرم كه مي شود بغض عجيبي روي سينه ام سنگيني

مي كند و اشك ها در چشمم دو دو مي زند و منتظر

تلنگري است كه جاري شود ... كاش به جاي اين همه دل

نازكي كمي هم از صبر زينب مي آموختم كه در سخت ترين

شرايط محكم بايستم تا دشمن بلرزد ... كاش به جاي اين

همه بي تابي كمي از استقامت حسين مي آموختم و كمي از

وفاداري ابوالفضل .... و كاش ذره اي از جوانمردي حسين

در وجود ما بود ... كاش .....

  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 9:54  توسط بی نشان | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 17:19  توسط بی نشان | 

غروب ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 17:17  توسط بی نشان | 

نسیم مهر

ارزش محبت به پایدار بودن آن است نه به اندازه ی آن

دوست خوبم مادر گرامی پدر بزرگوار یا هر که هستی سلام...!خوشحالم که داری من را میخوانی پیکی هستم تازه نفس که دوست دارم داشته هایم را با تو قسمت کنم برایت شعر بگویم قصه بنویسم از تجربیاتم بگویم و ...نسیمی هستم که دوست دارم مهر را به تو هدیه دهم اگه قابلم بدانی.مخاطب خود را دقیقا نمی شناسم ولی همین قدر بس است که همه عضوی از خانواده بشری هستیم.سخن کوتاه.

آورده اند:

روزگاران قدیم هیزم شکن نیرومندی بود که نزد  یک تاجر رفت و تقاضای کار کرد و استخدام شد.دستمزدش خیلی خوب بود و بنابراین شرایط کاری خوبی داشت که به بهترین نحو کارش را انجام دهد.اربابش به او تبری داد و هیزمهایی را که باید می باید می شکست نشانش داد.روز اول هیزم شکن تعداد زیادی هیزم شکست و آورد.ارباب به او گفت :تبریک میگویم به کارت ادامه بده.هیزم شکن که با حرف ارباب حسابی تشویق شده بودروز بعد تلاش بیشتری کرد اما کمتر از روز قبل هیزم شکست روز سوم تلاش بیشتری کرد ولی حاصل کار او از روز قبل هم کمتر بود.یک روز پس از روز دیگر کمتر و کمتر هیزم آورد.

هیزم شکن فکر کرد من حتما قدرتم را از دست داده ام نزد ارباب رفت و با گفتن اینکه او نمی تواند بفهمد که چه اتفاقی افتاده عذر خواهی کرد.ارباب پرسید :آخرین باری کهتبرت را تیز کرده ای چه موقع بود؟هیزم شکن گفت تیز...؟من وقتی برای تیز کردن تبرنداشتم .من سخت مشغول کار بودم.

چقدر از زندگی خود راضی هستیم؟کمی فکر کنیم.آیا کارگری هستیم که به سختی کار میکنیم...؟آیا دانشجویی هستیم که روزی بیش از هشت ساعت درس می خوانیم...؟مادری که عمر خود را صرف تربیت فرزندانمان می کنیم...؟یا...؟

کمی فکر کنیم آخرین بار کی تبرمان را تیز کردیم؟آیا وقتی سخت مشغول کاریم به فکر تیز کردن تبرمان هستیم؟ آیا با فرا گیری شیوه های جدید کار و به روز کردن اطلاعاتمان در کارمان موفق تر نخواهیم بود؟

آیا یک پزشک هنوز می تواند با اکتفا به دانش و مهارتهای سالهای قبل به کار خود ادامه دهد؟آیا با این کار علاوه بر خود به اطرافیان و محیط خود ستم نمی کند...؟

چه خوب است اگر کارگری باشیم که با فراگرفتن مهارتهای جدید به صرف زمان کمتر کار بهتر و بیشتری را ارایه دهیم یا مادری که علم نوین تربیت را می داند یا دانشجویی که..."بیا یید به خود و اطرافیان خود ظلم نکنیم"

راستی روح ما و در کنار آن باورهای دیروز ما چه؟آیا آنها نیز می توانند با شرایط امروز تغییر کنند؟بیایید هر از گاهی تبرهایمان را تیز کنیم.

بیایید همیشه با لبخند با یکدیگر آشنا شویم چون لبخند آغاز عشق است

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 17:13  توسط بی نشان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 18:5  توسط بی نشان | 

وقتي كه ديگران را به صبر دعوت مي كردم، خودم در عين نا اميدي،همچون مومي بر ديواره ي مي شدم.وقتي كه تمام وجودم شده بود گوشهايي براي شنيدن حرف هايتا میشدم زندگیم سرازیر

خودم در عين بي همزباني ، فرياد هاي دلم را با نفسم خاموش مي كردم.وقتي كه شما را به حضور او مي خواندم،

خودم در عين بودن او، از حضورش مي گريختم تا زندگيم تهي شود. وقتي كه زبانم براي شما گويا مي شد، تا به خود مي آمدم و گوشه اي را براي درد دل با تو مي يافتم، گويي لال مادرزاد هستم.

وقتي كه شما را دعوت به زيبايي مي كردم، خود، از نفس كشيدن نيز، باز مي مانم. گويي هيچ چيز را هرگز نداشته ام.

و اين گونه بود كه من مردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 19:31  توسط بی نشان | 

نسیم مهر

خدایا!بعید میدانم از یادم برده باشی, ببین و دریاب مرا و آنگونه که می دانی با من معامله کن, نه آنگونه که من میخوهم, خدایا مرا بینشی ده که مصلحت امر تو را بر هر مصلحتی مرجع دانم و هرگز مصلحت خویش را محور تصمیم گیریهایم ندهم.

 

رمضان ماه مهمانی

اسمش را گذاشته اند مهمانی, چیز زیادی از علت این نامگذاری نمی دانم.اما میدانم مهمانی رفتن چه مفهومی دارد, هر چند که باید باور کنیم سر و شکل ماه رمضانمان ربط زیادی به مهمانی ندارد. از هفته ای مانده به شروعش همه منتظرند از راه برسد و چند روز اولش بگذرد تا عادت کنند. بارها شنیده ایم:"سه روز اولش سخته, بعدش عادت میکنیم" اما من فکر میکنم اسمش رو گذاشته اند مهمانی تا عادت نکنیم, یعنی سالس یازده ماه در خانه خودمان, هر روز شبیه روزهای قبل و بعد, خواب به موقه و خوراک سر وقت , و یک ماه خانه دیگری, با شیوه زندگی متفاوت.

مهمانی رفتن را بلدم, اما آنچه برای رفتن به یک مهمانی یاد گرفته ام ربط زیادی به مهمانی یک ماه رمضانمان ندارد. نمیدانم چرا چراغانی هایی که به مناسبت اعیاد از یک ماه پیش شهر را نورانی کرده اند هرچه به مهمانی نزدیک میشویم کم و کمتر می شوند. سر در بعضی از خانه ها که از همان روز اول ماه رمضان پرچم سیاهی بالا میرود که یعنی شبهای 19و21 اینجا مراسمی بر پاست و شاید غذای نذری میدهند . در همه کشورهای اسلامی و به خصوص در کشورهای عربی رمضان شاد ترین ماههاست. خیابانهای اصلی آنجا چراغانی است , حتی خوانندگان معروف عرب  هم مهمترین فصل کارشان ماه رمضان است. در سایتهایشان درست مثل قبل از نوروز ما, با انبوهی از کارتهای تبریک مواجه میشویم که مسلمانان برای تبریک حلول ماه رمضان برای هم میفرستند. این اتفاق میتواند در ایران ما هم صورت گیرد.

اگر سری به تالارها بزنیم, حتی مجالس عروسی معمولا در ماه رمضان انجام نمیشود, به نوعی رمضان مترادف با ماه محرم و صفر تلقی میشود. راستش یا باور نکرده ایم مهمانی است یا چیزی در مورد مهمانی نمیدانیم.در حقیقت رمضان برای جهان اسلام عید یک ماهه همگانی است حتی برای انانکه خیلی پای بندی های عملی دینی ندارند.

ما میتوانیم باورهای خود را با ارائه دینی شاد و زیبا که با اصولی روحانی همراه است به همه معرفی کنیم.یکی از وظایفی که به عنوان یک انسان در قبال افراد جامعه خود داریم القاء روحیه شاد به افرادی است که اطراف ما هستند .شاد بودن هنر است و شاد کردن هنری والاتر.این ماه فرصت خوبی است برای تمرین اینکه شاد باشیم و دیگران را نیز با وجود سختیها و مشکلات اطراف شاد کنیم.

شاد بودن به این معنا نیست که همه چیز کامل است شاد بودن تنها به این معنی است که من از امروز تصمیم گرفته ام آن سوی کاستیها را نبینم.

خدایا یادم باشد که یک مهمانی از آدمهای شاد آدمهای شاد از قلبهای مسرور و قلب مسرور شاید از یک لحظه شاد لبخند و احساس مسئولیت به دیگران تشکیل گردد.پس  شاید همین لحظه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 11:15  توسط بی نشان | 
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدنداستاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذاریداستاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 17:7  توسط بی نشان | 

فرا رسیدن ماه بخشش ، مهربانی و برکت رو به معتقدان این ماه تبریک عرض می کنم ، همدیگر رو از دعاهامون محروم نکنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 16:24  توسط بی نشان | 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 10:15  توسط بی نشان | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 20:26  توسط بی نشان | 

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چر ا چشم هايت هميشه باراني است!!!!! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 16:56  توسط بی نشان | 

سلام از همه کسانی که به وبم سر زدن اما وب من باز نمیشد معذرت خواهی میکنم .L.BOY

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 11:28  توسط بی نشان | 

 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم یا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم گناهم را ببخش اگر از دست من در خلوت خود گریه میکردی اگر بد کردمو هرگز به روی خود نیاوردی گناهم را ببخش اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم برای دیگران سبزو برای تو خزان بودم اگر تو با تحمل بسته از خود خواهی ام کردی اگر من بی سبب گه گاه در خشم بی امان بودم گناهم را ببخش اگر زخمی چشیدی گه گاهی از زبان من اگر رنجیده خاطر گشته از لحن بیان من عدالت را اگر کشتم به حکم حس خود خواهی پشیمانی که هستی سالها هم آشیانه من گناهم را ببخش گناهم را ببخش گناهم گناهم را ببخش را ببخش   

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 11:24  توسط بی نشان | 

وقتی دل غریبو تنهاس بی کسو دربه دره , دوره تو پر میزنه از همه جا بی خبره , اشکام از آب زلال چشمهات تازه تره نازنینم نازنینم این چه وقت سفر ؟نازنینم این چه وقت سفر؟ , وقتی میگی همین روزا میخوام برم به یه شفر اسم سفر که می یاری دق میکنم از این خبر یه جور برو نبینمت میمیره دل می افته خونم گردنت , کی اونجا پیش وازت می یاد الهی پیش مرگت بشم کی اونجا قربونت میشه الهی قربونت بشم به حرمت عاشقیا لحظه دلواپسیه به برکت ساقیه عشق این شور و دلبستگیا بزار بازم فدات بشم الهی من فدات بشم ,..... وای از سفر وای از سفر , نازنینم نازنینم این چه وقت سفر؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 10:35  توسط بی نشان | 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو/ عشق را قبول کن ولی غرورت را از دست نده/برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو/برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه/برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن/برای عشق جون خودتو بده اما......./

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 16:54  توسط بی نشان | 

به تو نمی گویم عاشق باش و دوست داشته باش عشق را صمیمانه بپذیر و در آغوش بکش به تو نمی گویم هر گاه به جاده ی زندگی رسیدی راه پر سوزوگداز عشق را انتخاب کن و به تو نمی گویم هر گاه غارتگر عشق  عشق را غارت کرد لبخند بزن فقط به تو می گویم در رویاهایت دوستم داشته باش و بگذار دوستت داشته باشم در واقعییت هایم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 16:46  توسط بی نشان | 

بی بازگشت:

مدتی است که خاطراتم را به فراموشی سپرده ام

خاطراتی که همچون تصاویری مه آلود می نماید

ای کاش زندگی را بازگشتی بود

ای کاش که تنها یک بار دیگر

آن نگاه عاشقانه را بر من ارزانی می داشتی

من زندگی را قمار کرده ام

قماری که برنده نداشت

و امروز میدانم که زندگی برگشت پذیر نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 16:34  توسط بی نشان | 

 

خسته بودم مادرم سيبي داد سرخ سرخ بوي ابرها را مي داد پرسيدم از کجا؟! گفت: کسي مرده نذرش کرده بودند. با خودم گفتم کاش اگر مي مردم نذر من سيبي مي کاشتند پاي گورم که يکي از آنها شايد بيفتد بر سنگ و من آن را بو بکشم بوي ابرها را يادم نرود رنگ غم ها را يادم نرود خسته بودم خسته بودم

 

به یاد مریم عزیزم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 18:16  توسط بی نشان |